تبلیغات
بغــــض یاس - مطالب آذر 1388
تنها فقط خداست...

اجازه

نویسنده :دیوید ع.نجاری
تاریخ:سه شنبه 3 آذر 1388-10:56 ق.ظ

بده دستات رو به من تا باورم شه پیشمی

می دونم خوب می دونی تو تارو پود و ریشمی

تو که از دنیا گذشتی واسه یک خنده ی من

چرا من نگذرم از یه پوست و خون به اسم تن

تو خیال من نبود دوباره عاشقی کنم

ممنونم اجازه دادی تا دوباره زندگی کنم

نمی دونم چی بگم تا باورت شه جونمی

توی این کابوس درد،رویایه محربونمی

وقتی حتی پیشمی دلم تنگ میشه باز

عشق تو توی لحظه هام حادثه ساز و قصه ساز

به جون خودت که بی تو از نفس هم سیر میشم

نمی دونم چی میشه بد جوری گوشه گیر میشم

ممنونم که بچه بازیهام رو طاقت می کنی

هر چقدر که بد میشم اما تو نجابت می کنی

هر کجای دنیا که باشم بامنی و بر منی

نگران حال و روزم بیشتر از خوده منی




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

انتظار

نویسنده :دیوید ع.نجاری
تاریخ:سه شنبه 3 آذر 1388-10:54 ق.ظ

 

 

درانتظار آمدن قطارم،

قطاری که مسافری درآن نیست،

من هم درایستگاه نیستم،

روی ریلم...

قطارهرلحظه نزدیکترمیشود،

آن طرف خط غریبه ای مرا میبیند،

به اوخیره می شوم،

امید میبینم و...

روزهایی گذشت،

درچشمانش گناه دیدم وحسرت،

واو چشمانش رابست...

»»»»»»»»»»»»»

چه بی پناه به دیوارتکیه دادی ای پناهم.

....




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

af

نویسنده :دیوید ع.نجاری
تاریخ:سه شنبه 3 آذر 1388-10:54 ق.ظ

گفتی می خوام بهت بگم همین روزا مسافرم
«باید برم» برای تو فقط یه حرف ساده بود
کاشکی می دیدی قلب من به زیر پات افتاده بود
شاید گناه تو نبود، شاید که تقصیر منه
شاید که این عاقبتِ این جوری عاشق شدنه

 

سفر همیشه قصه رفتن و دلتنگیه
به من نگو جدایی هم قسمتی از زندگیه
همیشه یک نفر میره آدم و تنها می ذاره
میره یه دنیا خاطره پشت سرش جا می ذاره
همیشه یک دل غریب یه گوشه تنها می مونه
یکی مسافر و یکی این وره دنیا می مونه
 

دلم نمیاد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم میره جون
بمون برای کوچه‌ای که بی تو لبریزه غمه
ابری تر از آسمونش ابرای چشمای منه
 
بمون واسه خونه‌ای که محتاج عطر تن توست
بمون واسه پنجره ای که عاشق دیدن توست!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

af

نویسنده :دیوید ع.نجاری
تاریخ:سه شنبه 3 آذر 1388-10:52 ق.ظ

می دانستم که نیستی

اما باز منتظرت می شدم

لحظه ها را پس می زدم

تا به لحظه آمدنت برسم

گریه ها را جمع می کردم

شاید دل سنگ تو را بسوزانند

چشم هایم را به زمین می دوختم

تا گام های خسته ات را بر آنها بگذاری

و برایت می مردم

شاید زودتر تنهایی ام را خسته کنی...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات()