تبلیغات
بغــــض یاس - مطالب دی 1388
تنها فقط خداست...

یــاس

نویسنده :دیوید ع.نجاری
تاریخ:یکشنبه 27 دی 1388-11:06 ب.ظ

پیـــــاده میــــشم

 

( یاس )

 

صورت خسته نگران و بی‌ آرامش و مریض    که قایم شده بود زیر آرایش غلیظ

     زخمی از خاطرات تلخ دیروز  چشم میدوخت به خیابون سرد بی‌ روح

با تحمل سنگینی‌ نگاه آدما    ادامه میداد او به راه ناتمام

و اولین بار برای آخرین راه    هه بهتره بگم که آخرین چاه

تنها، دو دل‌، تو فکر و با تعجب    دنبال چی‌ بود؟ پول یا توجه؟

تو روزگاری که هر کسی‌ دنبال آشناست   دخترک میگرده پی‌ یه فرد ناشناس

که از اون غریبه‌ها یه عده ماییم    آروم اشاره زد که شیشت رو بده پایین

فقط میتونیم امشبو با تو باشیم و بس    این رو گفت و نشست و در ماشینو بست

پسر میخواست سر صحبتو وا کنه زود  تیکه مینداخت ، منتظر واکنش بود

ولی‌ دخترک صداش رو نمیشنید    تو دنیایی بود که به سادگی‌ نمیشه دید

دیدی که بعضی‌ وقت‌ها بغضی تو گلوته؟    نمیخوای گریه کنی‌ جلو کسی‌ که پهلوته

هی‌ امان از این زمان    زمانی‌ که دیگه برد توان از این زبان

 

بی‌ همراه و بیهوده رهسپار    این راه بی‌ نور و همصدا

سپرده خود رو به دست باد   اسیر زندون لحظه ها

تو دلش درد‌های بیکران    خسته از حرف‌های دیگران

اسیر مرد‌های بی‌ مرام      و اشک میباره باز

 

پسر گفت لعنت به این بخت بد    خونه ی ما میمونه واسه یه وقت بعد

سعی‌ نکن با سکوتت زیر پوستم بری   اگه پایه ای‌ میتونیم خونه‌ دوستم بریم

خوب حاضری با دو نفر باشی‌ یا نه؟    معلومه که رفتار دخترک ناشیانست

سوال تکرار شد، حاضری باشی‌ یا نه؟    و دختر به فکر یک شب و یک آشیانست

گفت بریم، من که همه چی‌ رو از دم باختم   گناهش پای اون‌ها که من روپس انداختن

عصبانی‌ از خاطرات خاموش قدیمه    پی‌ محبت میگرده توی آغوش غریبه

تو خونه ‌ای‌ رشد کرد که عشق نبود    جای عشق، فحش و مشت و زیر چشم کبود

پدری که جلو مشکلات مختلف ضعیفه    فقط زورش میرسه به دختر ظریفش

با خودش گفت پشتم به کیا قرصه؟   خونوادم؟ اونا رو خدا بیامرزه

اون موقع کی‌ بود احترام به حرفاش بذاره؟   حالا مجبوره که تنش رو به حراج بذاره

 

بی‌ همراه و بیهوده رهسپار    این راه بی‌ نور و همصدا

سپرده خود رو به دست باد   اسیر زندون لحظه ها

تو دلش درد‌های بیکران   خسته از حرف‌های دیگران

اسیر مرد‌های بی‌ مرام   و اشک میباره باز

 

ببین، تو این قصه‌هارومیشنوی ومیری   بعد چند بارشنیدن ازش میگذری و سیری

ممنون از اونی‌ که به دیگری صدامو پاس داد  بگذریم بریم سراغ ادامه داستانی

که امروز نوشتنش رو مود من بود  این یه دردیه که به خیلیا بوده مربوط

کوه غم بود، ولی‌ یه نور انبوه    پشت کوهه واسه نا امیدی زوده هنوز

کاری ندارم به اینکه کارش خلاف شرعه  ولی‌ واسه رابطه‌ها اول علاقه شرطه

وگرنه یه روحه که روی جسمی‌ سواره   چطور تو آغوشی بره وقتی‌ حسی نداره؟

تو این روزگار درد ناک و سیاه بی‌ شرم   ای کاش بگه نگه دار من پیاده میشم

راه برای ادامه دادن زیاده بی‌ شک   ای کاش بگه نگه دار من پیاده میشم

 

وقت واسه بیشتر گفتن نبود میدونم ، قصه‌های تو یه عمر آهنگه

سخته نه؟ خوب خیلی‌ سخته رسمش همینه میدونم رسمش همینه




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پیشم بمـــــون

نویسنده :دیوید ع.نجاری
تاریخ:چهارشنبه 23 دی 1388-01:12 ق.ظ

پیشم بمون

چشمای تو برای من عالم زندگانیه
رنگ چشات برای من امید زندگانیه
من میمیرم اگه تو پیشم نمونی
رنگ دلم آبی شده میشه تو پیشم بمونی
چشمای من منتظرن منتظر رسیدنت
بیا دیگه تنهام نزار فرشته ها ندزدنت ؟
این قلب من میتپه برای تو همینو بس
دق میكنم اگه نیای من میمیرم گوشه قفس
وای رسیدی عزیز من دلم برات تنگ شده بود
عزیز من میدونستی دیشب هیچ ستاره ای غایب نبود
من بودمو تو بودیو ستاره ها مهمونمون
پیشم بمون پیشم بمون پیشم بمون




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات()