تبلیغات
بغــــض یاس - گفتی دوستت دارم و رفتی
تنها فقط خداست...

گفتی دوستت دارم و رفتی

نویسنده :دیوید ع.نجاری
تاریخ:سه شنبه 3 شهریور 1388-12:13 ب.ظ

«گفتی دوستت دارم و رفتی . من حیرت کردم . از دور سایه هایی غریب می آمد از جنس دل

 تنگی و  اندوه  و غربت و تنهایی و شاید عشق.

 با خود گفتم هرگر دوستت نخواهم داشت و گفتم عشق را نمی خواهم . ترسیدم و گریختم .

 رفتم تا پایان هرچه که بود و گم شدم . و این ها پیش از قصه ی لبخند  تو بود .

جای خلوتی بود . وسطِ نیستی . گفتی :هستم ، نگریستم ، اما چیزی نبود . گفتم:نیستی . باز

 گفتی:  هستم . بر خود لرزیدم و در دل گفتم نه ، نیستی . اینجا جز من کسی نیست.

 بعد انگار گرمای تو در دلم ریخت . من داغ شدم ، گُر گرفتم تا گیج شدم . بعد لبخندی زدی و

من تسلیم شدم . گفتم: هستی ! تو هستی! این من هستم که نیستم . گفتی غلطی . و این

 هنوز پیش از قصه ی دست های تو بود.

وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه. از پاره ابرهای هجر باران شوق می بارید و این تکه گوشت

 افتاده ، در قفسِ قفسه ی سینه ام را آتش میزد.

 و من ذوب می شدم و پروانه ها نه ، فرشته ها حیرت می  کردند و  این وقتی بود که هنوز

 دست هات  انگشتانم را نبوییده بودند.

یک شب که ماه بدر بود وچشم هاش را گشوده بود تا با اشتیاق به هرچه که دلش می خواهد

 خیره شود ، تو شرم نکردی و ناگهان با انگشتان دست هات هجوم آوردی  تا دست هام را فتح

 کردی .

انگشتانت بر شانه ی انگشتانم تکیه زدند و در آغوش آنها غنودند. تو ترانه های عاشقانه می

 سرودی ، من اما همه ترس شده بودم.

 چیزی درونم فریاد می کشید. چیزی شعله ور میشد . شراره های عشق می سوزاند .

 خاکستر می کرد  و همه از انگشتان تو بود .

 من نیست شده بودم . گفتی : حال چگونه است؟ گفتم: تو همه آب ، من همه عطش. تو

 همه ناز، من همه نیاز. تو همه چشمه ، من همه تشنگی.

گفتی : تو هم چنان غلطی . و این هنوز پیش از قصه ی نگاه تو بود.

فرشته ای پرکشید تا نزدیک تر آید و در شهود با ماه انباز شود . من به خاک افتاده. ناخن هام

 را با انگشتانت فشردی و لبخند پاشیدی .

گفتی : برخیز! گفتم : نتوانم . بعد ناگهان چشم هات تابیدند و من تاب از کف دادم . مرا طاقت

 نگریستن  نبود اما توان گریستن بود .

 بعد تو اشک هام را از گونه هام ستردی . فرشته پیش تر آمده بود . من گویی در چیزی فرو

 می رفتم . گفتم: این چیست؟ گفتی : اندوه ! اندوه ! بعد فرو تر رفتم .

 بعد تو دست بر  سرم نهادی و  مرا در اندوه غرقه کردی . فرشته از حسادت لرزید و بالهاش از

 التهاب عشق من سوخت.

 گفتی : حال چه گونه است؟ دیگر حالی نبود . عاشقی نبود . عشقی نبود . فرشته ای نبود .

 هرچه  بود تو بودی . بعد تو  لبخندی زدی و گفتی : چنین کنند با عاشقان.»




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
What is the tendon at the back of your ankle?
جمعه 17 شهریور 1396 07:52 ب.ظ
There's definately a great deal to find out
about this topic. I like all of the points you have made.
http://patheticcatcall67.jimdo.com
پنجشنبه 22 تیر 1396 09:00 ب.ظ
Ahaa, its nice dialogue regarding this paragraph at this
place at this blog, I have read all that, so at this time me also commenting here.
http://patheticcatcall67.jimdo.com
پنجشنبه 22 تیر 1396 08:56 ب.ظ
Ahaa, its nice dialogue regarding this paragraph at this
place at this blog, I have read all that, so at this time me also commenting here.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر