تبلیغات |
بغــــض یاس
تنها فقط خداست...
|
|
|
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 6 بهمن 1388 توسط دیوید ع.نجاری
| نظرات ()
در هوای تنم می پیچی، نوشته شده در تاریخ سه شنبه 6 بهمن 1388 توسط دیوید ع.نجاری
| نظرات ()
هرشب وروز
آرزویم همه خوشبختی توست! ماه من!دل به غم دادن واز یاس سخن ها گفتن کار آنهایی نیست که خدارادارند... ماه من!غم واندوه اگر هم روزی مثل باران بارید یا دل شیشه ای ات ازلب پنجره عشق زمین خورد وشکست بانگاهت به خداچتر شادی واکن وبگو بادل خود که خدا هست خداهست! ماه من! غصه اگر هست بگو تاباشد! معنی خوشبختی بودن اندوه است...! این همه غصه وغم این همه شادی وشور چه بخواهی وچه نه!میوه یک باغند همه راباهم وباعشق بچین ... ولی از یاد مبر پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر ازیاد خدا ودر آن باز کسی می خواند که خدا هست خداهست... نوشته شده در تاریخ سه شنبه 6 بهمن 1388 توسط دیوید ع.نجاری
| نظرات ()
مهربانم..ای خوب یاد قلبت باشد..یک نفر هست که اینجا بین آدم هایی که همه سرد و غریبند با تو تک و تنها به تو می اندیشد و کمی دلش از دوری تو دلگیر است مهربانم..ای خـوب یاد قلبت باشد..یک نفر هست که چشمش به رهت دوخته بر در مانده و شب و روز دعایش اینست:زیر این سقف بلند هر کجایی هستی به سلامت باشی و دلت همواره محو شادی و تبسم باشد مهربانم..ای خوب یاد قلبت باشد یک نفر هست که دنیایش را همه هستی و رویایش را به شکوفایی احساس تو پیوند زده و دلش میخواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد مهربانم..ای یار یاد قلبت باشد یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است و به یادت هر صبح گونه سبز اقاقی ها را از ته قلب و دلش می بوسد... نوشته شده در تاریخ سه شنبه 6 بهمن 1388 توسط دیوید ع.نجاری
| نظرات ()
یک شب خوب تو آسمون
یک ستاره ی چشمک زنون خندید و گفت: کنارتم تا آخرش تا پای جون ... ستاره ی قشنگی بود آرومو نازو مهربون ... ستاره شد عشق منو منم شدم عاشق اون ... اما زیاد طول نکشید عشق منو ستاره جون !! ماهه اومد ستاررو دزدید و برد نا مهربون ... ستاره رفت با رفتنش منم شدم بی همزبون ... !!! حالا شبا به یاده اون چشم می دوزم به آسمون نوشته شده در تاریخ سه شنبه 6 بهمن 1388 توسط دیوید ع.نجاری
| نظرات ()
دنبال یه بهونه می گشتم واسه نوشتن از تو از مهربونیت از خود خود تو که معنای مهربونی هستی دنبال یه بهونه بودم واسه گفتن واسه جمله ای که کویر مرده دلمو آباد کرد دنبال یه بهونه بودم واسه اینکه بگم توی زندون تو بودن واسه اینکه بگم آرزو دارم همیشه تو حبس ابد دنبال یه بهونه ام تو تنها بهانه ای نوشته شده در تاریخ یکشنبه 27 دی 1388 توسط دیوید ع.نجاری
| نظرات ()
پیـــــاده میــــشم
( یاس )
صورت خسته نگران و بی آرامش و مریض که قایم شده بود زیر آرایش غلیظ زخمی از خاطرات تلخ دیروز چشم میدوخت به خیابون سرد بی روح با تحمل سنگینی نگاه آدما ادامه میداد او به راه ناتمام و اولین بار برای آخرین راه هه بهتره بگم که آخرین چاه تنها، دو دل، تو فکر و با تعجب دنبال چی بود؟ پول یا توجه؟ تو روزگاری که هر کسی دنبال آشناست دخترک میگرده پی یه فرد ناشناس که از اون غریبهها یه عده ماییم آروم اشاره زد که شیشت رو بده پایین فقط میتونیم امشبو با تو باشیم و بس این رو گفت و نشست و در ماشینو بست پسر میخواست سر صحبتو وا کنه زود تیکه مینداخت ، منتظر واکنش بود ولی دخترک صداش رو نمیشنید تو دنیایی بود که به سادگی نمیشه دید دیدی که بعضی وقتها بغضی تو گلوته؟ نمیخوای گریه کنی جلو کسی که پهلوته هی امان از این زمان زمانی که دیگه برد توان از این زبان
بی همراه و بیهوده رهسپار این راه بی نور و همصدا سپرده خود رو به دست باد اسیر زندون لحظه ها تو دلش دردهای بیکران خسته از حرفهای دیگران اسیر مردهای بی مرام و اشک میباره باز
پسر گفت لعنت به این بخت بد خونه ی ما میمونه واسه یه وقت بعد سعی نکن با سکوتت زیر پوستم بری اگه پایه ای میتونیم خونه دوستم بریم خوب حاضری با دو نفر باشی یا نه؟ معلومه که رفتار دخترک ناشیانست سوال تکرار شد، حاضری باشی یا نه؟ و دختر به فکر یک شب و یک آشیانست گفت بریم، من که همه چی رو از دم باختم گناهش پای اونها که من روپس انداختن عصبانی از خاطرات خاموش قدیمه پی محبت میگرده توی آغوش غریبه تو خونه ای رشد کرد که عشق نبود جای عشق، فحش و مشت و زیر چشم کبود پدری که جلو مشکلات مختلف ضعیفه فقط زورش میرسه به دختر ظریفش با خودش گفت پشتم به کیا قرصه؟ خونوادم؟ اونا رو خدا بیامرزه اون موقع کی بود احترام به حرفاش بذاره؟ حالا مجبوره که تنش رو به حراج بذاره
بی همراه و بیهوده رهسپار این راه بی نور و همصدا سپرده خود رو به دست باد اسیر زندون لحظه ها تو دلش دردهای بیکران خسته از حرفهای دیگران اسیر مردهای بی مرام و اشک میباره باز
ببین، تو این قصههارومیشنوی ومیری بعد چند بارشنیدن ازش میگذری و سیری ممنون از اونی که به دیگری صدامو پاس داد بگذریم بریم سراغ ادامه داستانی که امروز نوشتنش رو مود من بود این یه دردیه که به خیلیا بوده مربوط کوه غم بود، ولی یه نور انبوه پشت کوهه واسه نا امیدی زوده هنوز کاری ندارم به اینکه کارش خلاف شرعه ولی واسه رابطهها اول علاقه شرطه وگرنه یه روحه که روی جسمی سواره چطور تو آغوشی بره وقتی حسی نداره؟ تو این روزگار درد ناک و سیاه بی شرم ای کاش بگه نگه دار من پیاده میشم راه برای ادامه دادن زیاده بی شک ای کاش بگه نگه دار من پیاده میشم
وقت واسه بیشتر گفتن نبود میدونم ، قصههای تو یه عمر آهنگه سخته نه؟ خوب خیلی سخته رسمش همینه میدونم رسمش همینه نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 23 دی 1388 توسط دیوید ع.نجاری
| نظرات ()
طبقه بندی: تصاویره عاشقانه، شعر عاشقانه، پیشم بمون چشمای تو برای من عالم زندگانیه نوشته شده در تاریخ سه شنبه 3 آذر 1388 توسط دیوید ع.نجاری
| نظرات ()
بده دستات رو به من تا باورم شه پیشمی می دونم خوب می دونی تو تارو پود و ریشمی تو که از دنیا گذشتی واسه یک خنده ی من چرا من نگذرم از یه پوست و خون به اسم تن تو خیال من نبود دوباره عاشقی کنم ممنونم اجازه دادی تا دوباره زندگی کنم نمی دونم چی بگم تا باورت شه جونمی توی این کابوس درد،رویایه محربونمی وقتی حتی پیشمی دلم تنگ میشه باز عشق تو توی لحظه هام حادثه ساز و قصه ساز به جون خودت که بی تو از نفس هم سیر میشم نمی دونم چی میشه بد جوری گوشه گیر میشم ممنونم که بچه بازیهام رو طاقت می کنی هر چقدر که بد میشم اما تو نجابت می کنی هر کجای دنیا که باشم بامنی و بر منی نگران حال و روزم بیشتر از خوده منی نوشته شده در تاریخ سه شنبه 3 آذر 1388 توسط دیوید ع.نجاری
| نظرات ()
درانتظار آمدن قطارم، قطاری که مسافری درآن نیست، من هم درایستگاه نیستم، روی ریلم... قطارهرلحظه نزدیکترمیشود، آن طرف خط غریبه ای مرا میبیند، به اوخیره می شوم، امید میبینم و... روزهایی گذشت، درچشمانش گناه دیدم وحسرت، واو چشمانش رابست... »»»»»»»»»»»»» چه بی پناه به دیوارتکیه دادی ای پناهم. .... نوشته شده در تاریخ سه شنبه 3 آذر 1388 توسط دیوید ع.نجاری
| نظرات ()
گفتی می خوام بهت بگم همین روزا مسافرم سفر همیشه قصه رفتن و دلتنگیه دلم نمیاد که بگم به خاطر دلم بمون نوشته شده در تاریخ سه شنبه 3 آذر 1388 توسط دیوید ع.نجاری
| نظرات ()
می دانستم که نیستی اما باز منتظرت می شدم لحظه ها را پس می زدم تا به لحظه آمدنت برسم گریه ها را جمع می کردم شاید دل سنگ تو را بسوزانند چشم هایم را به زمین می دوختم تا گام های خسته ات را بر آنها بگذاری و برایت می مردم شاید زودتر تنهایی ام را خسته کنی... نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 20 آبان 1388 توسط دیوید ع.نجاری
| نظرات ()
به یادت اشک میریزم... به یاد آن روز های خوب برگ ریزان به یاد آن شبهای خیس و پر باران به یاد آن همه تب های لرزان اشک میریزم به یاد گفتگو های شبانه به یاد لحظه لحظه،عارفانه به یاد آن دو شعر عاشقانه اشک میریزم به یاد لحظه رفتن به یاد آن همه از عشق گفتن به یاد شکفتن، شکفتن اشک میریزم به یاد قصه ای شیرین به یاد غصه ای غمگین به یاد آن گل رنگین اشک میریزم به یاد زندگی، به یاد یارم به یاد سنگینی آن کوله بارم به یاد گفته ها، نشنیده هایم اشک میریزم به یاد آن همه فریاد و زاری به یاد آن همه چشم انتظاری به یاد یک کمک، یک دست، یاری اشک می ریزم گرچه اشک، میریزم برایت گرچه اثر نیست، از نوایت ولی من همچنان از درد دوری اشک میریزم... نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 20 آبان 1388 توسط دیوید ع.نجاری
| نظرات ()
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 20 آبان 1388 توسط دیوید ع.نجاری
| نظرات ()
از وقتی فراموشم کردی ، زیباتر شدی ! دروغگو ها را باید فراموش کرد ... امشب اعتراف می کنم به تنها دروغی که گفتم !!! " من نیز فراموشت خواهم کرد ... " نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 20 آبان 1388 توسط دیوید ع.نجاری
| نظرات ()
ابتدا نیت كنید سپس برای شادی روح حضرت حافظ یك صلوات بفرستید .::.حالا كلید فال را فشار دهید.::. ![]() |
|